خرید بک لینک
تا مدتی قبلتر، نمیدانستم که سردرد چیست. کلا دربارهی شناخت مفاهیم دردطورانه مشکل داشتهام. یادم است که مدتها قبل، مدت زیادی نمیتوانستم درک کنم که دردِ دل یا دلپیچه چگونه است. هرچند خود پیشکسوت دردهای گوارشی بودهام! اما راستش گمان میبرم که این روزها نه تنها سردرد، که بهدرک بسیاری از روابط پیچیدهی دردگونه رسیدهام. روز اول مدرسه، از صداها شدیداً سردرد میشدم. و امروز جداً یک حملهی پیشبی

برچسب: دردواره, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 4:32

شاید باورش سخت باشد. ولی با اطمینان میشود گفت که بعد از دهسال، باورش سادهتر میشود. اینکه هیچ ذوق یا شوقی برای فرارسیدن اول مهرماه نداشتهام. اینکه ساعت هفتوسی دقیقه بیدار شدم. اینکه کیف را آماده نکرده بودم و خالی و نمایشی با خود بردم. اینکه واقعا اول مهر، جز زهری تلخ، طعم دیگری برایم نداشت. زهر تلخی که راه گریزی از لبزدن به آن نیست. و دلم میسوخت برای بچههایی که با رویاهایی وارد این دخمهی

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

نوشتههای حامد، چیز دیگریست. اصلا انگار، تصویرگریاش در همهنوعی فوقالعادهست و در محرم، دکتری دارد. مطالبش ارزشمندند. من این مطالب مفهومی و کنایی و محاوره را به هزاران هزار وعظ از واعظان ترجیح میدهم. چون عینی هستند. ملموس. محسوس. و آنچه عینی باشد، تأثیر میگذارد... پیشنهاد میدهم دو پست آخرش را بخوانید و پستهای آیندهاش را هم پیگیر باشید.

آیدی اینستاگرام : hamedaskari777

برچسب: حامدجان, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

کلمات کم میآیند برای وصف سعادتمندیِ شهید حججی و برکت وجودیاش. میدانید؟ باور دارم که در این دنیا هیچ حرکتی به تصادف محض نمیرسد. اینکه او انتخاب شود برای داعشیان ملعون. اینکه او زمانی خبر آسمانی شدنش بیاید و آدمها واقعیتشان را نمایان کنند. و اینکه پیکر بیسرش زمانی به ما برسد که وسط محرم باشیم. من میگویم تصادفی نیست و پیام روشنی دارد: کلُّ یومٍ عاشورا و کلُّ ارضٍ کربلا... تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

دیروز باران یکسره بارید. امروز هم دارد میبارد. خلاصهاش اینکه این دو روز را گفته بودم آدم بشوم بروم دوجا حداقل چند صدای دیگر هم بشنوم! ولی آخر در این باران که نمیشود. شلاقی باریدنهای رشت یعنی باید زیر دوش راه بروی حتی اگر چتر بالای سرت باشد! امروز و فردا نکنید. آبوهوا مفصل تغییر میکند گاهی...

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

راستش، باید قضیه را یکسره کرد. باید حقیقت را پذیرفت. باید پذیرفت که دیگر درستشدنی نیست. دیگر باید قبول کرد. دست از تلاش برداشت. به انتظار نشست. به انتظار انتهای دنیا، تا دیگر تمام شود. لعنتی، تمام شود. باید به این امید داشت که شاید دوباره به دنیایی دیگر بازگردیم برای جبران. باید پذیرفت که این دنیا و اعمالمان تباه شده است و تمام. لعنتی، تمام.

+ از آن ناامیدیهایی که زیاد هم بیراهه و بیهوده نیست.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

فکرش را بکنید. دیشب امام ما، خارها را برمیداشت تا مبادا به پای بچهها برود. دیشب امام ما به این فکر میکرد که اهلبیتش اسیر و آواره میشوند. دیشب برای آخرین بار آنها را سیر میدید. دیشب میدانست امروز ظهر... مثلا فکرش را بکنید. امروز و شاید حالا، اباالفضل العباس در برابر بچهها قرار میگیرد. امروز او مشکش را نگاه میکند، بچهها را نگاه میکند، امامش را نگاه میکند؛ و راه میافتد. امروز او به شر

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

1. چقدر همهچیز سریع و سخت و زشت و بد گذشت. پارسال تا به امروز را میگویم. گذشت با این تفاوت که هیچ گمان نمیبردم که زنده بمانم، در حالیکه از همهی زمانها بیشتر میدانستم که باید زنده بمانم که اگر میمُردم، هلاکت واژهی مناسبی برای توصیف مرگم میشد. شب عاشورای پارسال گفته بودم که چقدر همهچیز شبیه دوسال قبل است. راستش حالا و امسال، دیگر آبرویی برای من نمانده است که چیزی بخواهم. اما اعتراف میکنم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

تلخ است. زهر است. ماندن در این حالتِ لعنتی، در این بیارادگی، بدجور تلخ است. درد است.
دلم پر از شکایت است. البته اینبار، شکایت از خودم و خودم. بشنوید

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

بهگمانم پیش از این هم، اشاره کرده بودم که این تابستان، به هر دری زده بودم که مشغول شوم. که سرم شلوغ شود. که حواسم پرت شود. و از منظور شلوغسازی موفق اما از لحاظ دورسازی ذهنی کاملا ناموفق بودهام. نمیدانم چرا. من تنها همین راه را میشناختم. اینکه آنقدر سرگرم شوم که از سرم بپرد. ولی نپرید. بگذریم. تابستان که آمد، قصد کتابخوانیام را جدیتر دنبال کردم. آنقدری به انواع تهیه کتاب فکر کرده بودم که با

برچسب: تابستان, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

صفحه بندی